تبليغاتX
صدای آسمانی
اینجا............. برای از تو نوشتن هوا کم است.............. دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است.

تا حالا فکر می کردم بیدارم.ولی من یک عمر در خواب زندگی می کردم.هرگز اینجا راهی نبود.زندگیم میان هزار دیوار تو در تو می پیچید و مرا ناآگاه از مقصد راه با خود می برد.گاهی بعد از روزها رفتن می دیدم همان جایی هستم که سالها پیش بودم.می نشستم.آه می کشیدم...روزی مشامم به بوی گل سرخ حیاط کوچک مادر بزرگم بیدار شد.چشم بگشودم که زیبایش را لمس کنم.وای برمن.چشمانم بسته بودم.فراموش کرده بودم که در وقت سحر چشمانم را بگشایم.این راه چیست؟اینجا جاده ای نبود.باز نشستم.یادم آمد وقتی سیب سرخ همسایمان را دزدکی می کندم.مادرم گفت.این کار بدی است.دستم را گرفت.آری همین جاده بود که بمن گفت این راه درست است.در کنارم کوله باری هم بود.ودرآن مهر وصفا.دوستی وراستی را مادرم همچون لقمه ای پیچیده بود.

نوشته شده توسط الهام در ساعت 1:3 | لینک  | 

چادرم دل تنهایش را به درختان اقاقی پیچاند

چادری ... نه سفید ... نه سیاه .

باد گلهای بهارش را هدیه داده ست به او .

و غبارش را چشمه ساری برده باشد روزی .

بوی خوبی ...و... محبت دارد .

که بزرگی هدیه داده ست بمن .

آنچه او... آبروی... همه ی زندگیش می دانست .

وقت بهار... وقت دیدن یار.

سفره ای پهن ز نور... سیب سرخ حوا.

چشم من شرمنده...

از همان روز ازل...که به آدم گفتند...جای تو نیست بهشت.

با دلی نورانی...وحضوری که در آن صوت خدایی دارد.

به پذیرایی تکبیر و سلام و صلوات خواهم رفت.

نوشته شده توسط الهام در ساعت 18:18 | لینک  | 

اگر از روح سفیدش برنیاد چنین صدایش

این همه نگاه خاموش پس چطور شده مریدش

این همان بوی بهشته که درون او نشسته

که درون دست خسته ش پر از نور سفیده

مگر این خدا نبوده که به او صدا رو داده

این همه حضور حق که شده نگاه و دیده

این صدا نه اون صدایی که به گوش ما رسیده

که شده پل عبوری به فضایی که درآن خدا رو دیده

این صدا صدای اون دل که شده خسته ز راهش

اون شده مسیر قبله در برابر سجودش

نوشته شده توسط الهام در ساعت 23:23 | لینک  | 

زن همانست که باید که بماند تنها

در پس پرده بماند که کسی چشم به چشمش نشود

چشم او روی زمین بیند و بالا نرود

آسمان با رخ او قهر کند که مبادا مهتاب به او رشک برد

این حسد چیست که در خون او زاییده

او بزاید درد بیند که کسی کس بشود

هیچ کس گوش ندارد که بداند دردش

درد او بی کسی و تنهایی است

تنها بودن او پر ز خطر باشد در این دنیا

این جهان چیست که زن خانه ندارد در آن

خانه ام سرد بود گرمی دستانی نیست

گرمی مهر خداوند نباشد زن می مرد در لحظه

نوشته شده توسط الهام در ساعت 0:45 | لینک  | 

غم در چشمان تو زمین را نابود می کند چه رسد...

گناه تو که خدا بیش از دیگران نگاهت می کند چیست

سربر سجده ای و بی خبران نجوای عاشقانه ات را نمی شنوند

تو ازآسمان آغازشدی در فکر دیگران نگاهت به آسمان است

فریاد سفید تورا در سیاهی غرق شده می انگارند

کلامت زیباست آنان نمی دانند اینها اندیشه ی توست

من سراسرعشقم

ولی تو برایم عشق را معنا کردی

تو سراسر نوری

ولی من در افقت خانه کردم

ما سراسر فریاد

هیچکس سفیدی ما را نخواهد دید

نوشته شده توسط الهام در ساعت 12:12 | لینک  | 

از پاییز تا بهار با هم آمدیم

تو بمن آموختی سرو سبزی باشم

من شدم سرو بلند

اما از بوی بهار هیج ندارم با خود

تو برایم گفتی سبز شدن زیبایی است

من که جز زردی وباد و سرما هیچ ندیدم دیگر

تو بگو این که هستم سبزی است

اگرم زیبایی در من هست

تو بگو بوی بهاری دارم                                

تقدیم به معلم بهار 

نوشته شده توسط الهام در ساعت 14:41 | لینک  | 

حیات (حیاط ) را آب و جارو کرده ام

بوی کاهگل دیوارها را حس می کنی

کبوتران پیغام دعوتم را آوردند

سیب ها درون حوض حضورت را می خوانند

شمعدانی ها گل داده اند

چادر گلدارم را پوشیده ام

روی پله ی سنگی پشت در نشسته ام

در را باز گذاشته ام

چشم به کوچه دوخته ام

صدای قلبم زمین را می لرزاند

از دور صدای پاهایت را می شنوم

بوسه بر قدوم زندگی بخشت

هزار بار تمرین سلام کرده ام

ولی باز تو سلام خواهی کرد

و من محو تماشای نگاهت خواهم شد          الهام

نوشته شده توسط الهام در ساعت 6:6 | لینک  |